ذبيح الله صفا
797
تاريخ ادبيات در ايران ( فارسى )
گر سوخته دل نهاى ز ما دور كه ما * آتش بدلى زنيم كآن سوخته نيست * دل در شكن زلف دوتاى تو بماند * جان نيز چو ذره در هواى تو بماند هركس سر خود گرفت و رفت از كويت * الّا سر من كه زير پاى تو بماند * هوشم نه موافقان و خويشان بردند * اين كج كلهانِ مو پريشان بردند گويند چرا تو دل بايشان دادى * باللّه كه من ندادم ، ايشان بردند * مائيم كه از قبله به بُت خو كرديم * ديباچهء نام و ننگ يكسو كرديم دل را كه همى خزينهء معرفتست * بازيچهء كودكان بُترو كرديم * مائيم خراب جرعهء مى خواران * ما را چه غم از طعنهء نيكوكاران اين سر كه لگد مىخورد از خمّاران * كى غم خورد از سرزنش هشياران * اى باد كه از كوى وفا مىآيى * آلوده ببوىِ آشنا مىآيى ز آنگونه كه نغز و جانفزا مىآيى * من مىدانم كه از كجا مىآيى ! * من بودم دوش و آن بت بندهنواز * از من همه لابه بود و از وى همه ناز شب رفت و حديث ما بپايان نرسيد * شب را چه گُنَه قصّهء ما بود دراز * اى از تو مرا اميد بهبودى نه * با من تو چنان كه پيش ازين بودى نه مىدانستم كه عهد و پيمان مرا * درهم شكنى ، ولى به اين زودى نه